محب(خاتون نیلوفری) بى بى رقيه سلام الله
سنش سه سال بود ملائك نوشتند غصه اش سيصد سال بود.
ایام فاطمیه بر شیعیان و دوستان شیعیان تسلیت باد
پروانه صفت گردم بر دور سرت مادر
جان است و فدا سازم بر خاک درت مادر
شب تا به سحر خواندی تو نغمه هستی را
یاد است به ذهن من در و گهرت مادر
وارسته به علمی تو از بخت بلند من
شایسته تو پروردی در زیر پرت مادر
از شادی ما شد شاد آن چهر غمین تو
شد شاد لبی همچون شکرت مادر
کردی همه صرف آرام و قرارت را
خواهم که شوم روزی من هم ثمرت مادر
پژمرد گلی کو را دامان تو پروردهست
شد غرق تهی دستی از سیم و زرت مادر
پیوسته همه دیدی پرپر شدن مارا
دندان تو فشردی روی چگرت مادر
بر تیر جفا کاری تو سینه سپر کردی
از حسرت ناکامی خم شد کمرت مادر
اشک تو حدیث ما ای بهتر بهترها
اندوه افتاد در دور برت مادر
شاعر:نمیدونم

روزها گذشتند ومحرم با خاطرات اندوهگينش
رخت بربست. اينك پايان صفر و پاييز غم آفرين بود. پاييزى كه دغدغه ها را در
دل غريبان برمى انگيخت.
انارها رسيدند و ناخن هاى پسر بشير آن قدر بلند شدند كه از مردم شرم مى كرد.
صبح
بود و مأمون تنها نشسته بود. عنكبوت دسيسه در حال تنيدن تارى ديگر بود.
بقچه كوچك را گشود. در آن پودرى سپيد رنگ به سان آرد ذرت بود. سيمى كه به
نازكى سوزن بود، به آن سم آغشت و در دانه هاى خوشه انگور ظرف بلورين تزريق
كرد. كار تزريق با دقت و احتياط و با انگورهاى يك طرف ظرف انجام شد.
نيمروز
بود كه به دنبال امام فرستاد. براى وانمود كردن به ديندارى ، مشغول گرفتن
وضو شد كه امام به درون آمد. خدمت كارى بر دستان او آب مى ريخت. حضرت (ع)
فرمود:« اى اميرمؤمنان! كسى را شريك عبادت پروردگارت قرار نده.»
مأمون آن چه را كه در دل مى گذراند، پنهان داشت و با خشونت به خدمت كارش گفت:« ابريق را به من بده!»
وضو
به پايان رسيد. مأمون از گوشه چشم به امام نگريست. امام بر قاليچه زيباى
ايرانى نشسته بود. آفتاب پاييزى ، درختان انار را از نور و گرما سرشار مى
كرد. سايه روشن ها، تابلويى با رنگ هاى هماهنگ پديد آورده بودند.
مأمون خوشه اى انگور برداشت و به امام تعارف كرد:« اى اباالحسن! انگورى زيباتر از اين ديده اى ؟»
حضرت بيمناك پاسخ داد:« شايد انگور بهشتى زيباتر از اين باشد.»
ـ بخور اى اباالحسن!
ـ ميل ندارم.
مأمون با خشمى پنهان گفت:« شما انگور دوست داشتيد. چه چيز باعث مى شود كه حالا نخوريد؟! نكند مرا متهم به چيزى مى كنيد؟»
و
خود، دانه اى انگور را كه به سم آغشته نشده بود، در دهان گذاشت. امام
دريافت كه به پايان راه رسيده است و اين، تن به ترورى ناگزير است. پس، خوشه
مرگ را گرفت و سه دانه از آن را به دهان گذاشت؛ اما ناگاه خوشه را
پرتاب كرد و برخاست؛ آن گاه با نگاهى آتشين به مأمون نگريست. مأمون دستپاچه
پرسيد:« كجا؟»
حضرت با صدايى كه در آن اندوه پيامبران موج مى زد، پاسخ داد:« به آن جا كه مرا فرستادى !»
او
به اتاق خويش بازگشت. آن گاه حس كرد، درد خنجرى است كه به آرامى و با
خشنونت در جگرش فرو ميرود و جانش در آستانه سفر است. دل بزرگش تاب زندگى در
جان لبالب از آشوب را نداشت. امام آن روز را در بستر ماند. مأمون نيز
وانمود كرد كه بيمار است و در بستر ماند. سپس خدمت كارش را نزد حضرت
فرستاد و گفت:
« اميرمؤمنان مى گويد: آيا رضا چيزى نياز ندارد؟ آيا مرا پندى مى دهد؟» امام، قلب حقيقت را نشانه رفت.
ـ به او بگو:« پندم به تو اين است كه به كسى چيزى ندهى كه از آن پشيمان شوى .»
مأمون
منتظر بود؛ منتظر شنيدن فرياد، مويه و يا سوگوارى ؛ اما خبرى نشد. شايد سه
دانه انگور براى قتل كسى كه بغداد فتنه گر او را دوست نداشت، كافى نبود.
حال
امام لحظه به لحظه رو به وخامت گذاشت. تبى شديد او را فراگرفت، خبر انگور
سمى در كاخ و در بيرون كاخ پيچيد. مأمون هم چنان در بستر ماند؛ اما تبى
نبود. پيكرش تكه اى گوشت سرد بود؛ بى احساس و عاطفه و بى هيچ عشقى . دل او
همانند تكه اى سرب بود. اندك اندك، دغدغه ها وجود او را فرا گرفتند. اگر
رضا از دسيسه مأمون لب به سخن بگشايد، چه مى شود؟ اگر آن را به برخى از
دوستان نزديك و فرماندهان ارتش بازگويد، چه خواهد شد؟ به كسانى كه از چشمان
و رفتارشان احترام به حضرت خوانده مى شد؟
جاسوس منزل حضرت وارد اتاق مأمون شد و گفت:« هرثمه بن اعين به ديدار رضا آمد.»
مأمون با خشم بر سرش فرياد كشيد:« اين جا چه كار مى كنى ، احمق؟! برو و گوش بده چه مى گوند!»
ـ
اين كار را كردم؛ اما نتوانستم حتى يك كلمه از حرف هايشان را بشنوم. رضا
با صدايى خفيف حرف مى زند و هرثمه سرش را پايين گرفته است و گوش مى دهد.
انگار گريه هم مى كند.
ـ برو دنبال ابن بشير.
ـ به روى چشم سرورم.
پسر بشير هراسناك آمد و بى مقدمه گفت:« اى اميرمؤمنان! انارها رسيدند.»
ـ مى دانم. آن صندوق را بگشا و بقچه مهر و موم شده را به من بده.
پسربشير بقچه زرد رنگ را آورد. مأمون گفت:« مهر را بشكن. دستت را داخل آن بكن و دارويى را كه در آن است، به هم بزن.»
پسر
بشير تمام كارها را بى پرسش كرد. آن قدر آرد سپيد را به هم زد كه ناخن
هايش پر از آرد شدند. مأمون برخاست و بقچه را در صندوق گذاشت. رو به خادمش
كرد و گفت:« الآن مى رويم به عيادت رضا. تب دارد.»
ـ ...؟!
ـ چرا مثل ابلهان مى نگرى ؟
خليفه وانمود كرد كه به سختى از جا برمى خيزد. او به سوى اتاق امام گام برداشت.
حضرت
تلاش كرد تا براى احترام برخيزد؛ مأمون اشاره كرد كه در بستر بماند. در
نزديكى بالش او نشست. هرثمه پس از درود به مأمون از اتاق خارج شد. سكوتى
ژرف چيره شد. خليفه آن را شكست و گفت:« اى اباالحسن! تب دارى . سزاوار است
كه آب انار بنوشى .»
امام با صدايى ضعيف فرمود:« نيازى به آن ندارم.»
ـ بايد بخورى ! به جان خود قسمت مى دهم!
فرمانبرى را صدا زد و دستورداد:« برايمان انارى بچين.»
خادم،
انار مرگ را آورد. پسر بشير هم چنان حيرت زده به رخدادها مى نگريست. مأمون
رو به او گفت:« بيا جلو. اين را پوست بكن و دانه كن.»
در اين لحظه
بود كه او نقش خويش را در ترور حقيقت دريافت. او دستش را دراز كرد و با
ناخن هايى به سان ناخن هاى گرگ، انار را گرفت . خدمتكارى جامى بلورين آورد
آن چنگالهاى حيوانى ، دانه هاى ياقوتى انار را در جام افكند. پودر سپيد، به
سان سم افعى در آن فرومى ريخت.
كار پايان يافت. مأمون گوشه كاسه را
گرفت. ملاقه مرگ را از دانه هاى آغشته با سم پركرد. امام زير لب قرآن مى
خواند. ملاقه دوم و سوم و... امام به مردى نگريست كه چهره قابيل را داشت و
گفت:« كافى است. به مقصودت رسيده اى !»
با گفتن اين سخن چهره اش را
به طرف پنجره اى چرخاند كه بر باغ انار گشوده مى شد. پرتو كم رنگ پاييزى ،
شاخ ها را فرا گرفته بود.
مأمون برخاست. از شادى در درونش مى
رقصيد؛ به سان شادمانى گوركن به هنگامى كه جنازه كودكى را مى آورند. امام
با دليرى به سوى سرنوشت رهسپار شد. ديگر سايه اى نبود.
سراسر جهان
ابرى بود. زمان، هم چون جويبارى كوچك با آوايى آرام از ميان انارستان عبور
مى كرد. موج نگرانى ، وجود آن هايى را كه دلشان به عشق مرد پنجاه و يك ساله
حجازى مى تپيد، فرا گرفت. مردان با دل هاى شكسته، بر گرد شمعى حلقه زدند
كه به پايان نورافشانى خود مى رسيد. چشم ها تر بودند. اشك هايى از سر خشم،
پيمان و وداع سرازير مى شدند. ياسر، خدمت كار حضرت خشمگنانه فرياد برآورد:«
نفرين بر گرگ عباسيان. نفرين بر گرگى كه پوستين روبهان را پوشيده است!»
آفتاب پاييزى رو به سوى مغرب داشت. آن روح بزرگ با آن همه كه مهياى كوچ بود، اما هم چنان مى درخشيد.
امام
با صدايى ضعيف، واژگان آسمانى را تكرار مى كرد .« بگو اگر در خانه
هاى خويش هم بوديد، كسانى كه كشته شدن در سرنوشتشان نوشته شده بود [با پاى
خويش]، به قتل گاه خويش رهسپار مى شدند.»
امام پلك هايش را گشود و به ياسر فرمود:« كسى چيزى خورده است؟»
ـ با اين حالى كه شما داريد چه كسى غذا مى خورد؟
امام نيرويش را جمع كرد تا بتواند بنشيند. روحش بر پيكر رنجورش سنگينى مى كرد؛ روحى كه در آستانه كوچ بود.
ـ سفره را بياوريد!
آن گاه رو به هم نشينش كرد و گفت:« همه را صدا بزنيد.»
همه
آمدند؛ نگهبان، تيماردار اسب، خدمت كارانى از آفريقا و روم و همه برگرد
سفره نشستند. امام با چشمانى كه از عشق و مهربانى مى چكيد، از همه احوال
پرسى كرد... هنگامى كه همه سير شدند و برخاستند، ديگر نيروى امام به پايان
رسيده بود. پس بيهوش بر بالش خويش افتاد.
غروب پاييز، فرجامين
گداخته ها، گرما را بر تپه ها مى پراكند. مرد حجازى به هوش آمد. آخرين
نگاهش را به جهان سنگين از غمهاى انسانى افكند. در لحظه كوچ، زير لب زمزمه
كرد:« امر الهى سنجيده و به سامان است.»
و چشمانش رابست.
خورشيد آن روز خاموش شد. تاريكى غروب، بسان خاكستر متراكم در افق
اندوهگين افزون شد. مويه هاى عاشورايى برخاست. تاريكى بر كاخ سايه افكند.
قنديل ها خاموش بودند. خورشيد رفته بود و قابيل بر پيكر هابيل مى رقصيد.
قابيل زمان، مأمون آمد؛ با اشك هاى تمساح گونه اش؛ تا بر پيكر بى پاسخ امام
نعره زند:« نمى دانم كدام مصيبت بر من سنگين تر است؟ فقدان و هجران تو ويا
تهمت مردم به من كه تو را كشتم؟!»
يكى براى اطلاع دادن به
محمد بن جعفرـعموى امامـحركت كرد؛ اما با انبوهى گزمه رو به رو شد. دستور
اكيد بر عدم خروج از قصر صادر شده بود؛ هر كس و به هر دليل كه باشد! گردن
ها به حال آماده باش كامل درآمدند. جاسوسانى در ميان لشكريان پراكنده شدند
كه شامه سگ داشتند. تا بيست و چهار ساعت بعد، خبر درگذشت امام را اعلام
نكردند. در پايان صفر سال دويست و سه هجرى قمرى ، آن روح بزرگ به
آسمان پرگشود ومراسم شست و شو بر طبق وصيتش انجام شد. مأمون به دنبال محمد
بن جعفر و جمعى از خاندان ابى طالب فرستاد تا بيايند و گواهى دهند كه حضرت
به طور طبيعى جان سپرده است. با آن كه مأمون شيون مى كرد و همه صداى
او را شنيدند كه پيش از مراسم غسل گفته بود:« آرزو داشتم پيش از او مى
مردم»، اما موضوع سم خوراندن به حضرت، انگور مشكوك و آب انار
زبان زد مردم شد.
صبح روز سوم، پيكر را شستند و براى نماز به مسجد
دهكده سناباد بردند. در هواى ابرى خراسان كه سه سال اين مرد حجازى مهمانش
بود، جنازه با شكوه بسيار بار ديگر به سوى كاخ حميد بن قحطبه رهسپار شد.
زمين كنار گور هارون الرشيد، پيكر را در برگرفت. خاك بر او ريختند. مأمون
زمزمه كرد: شايد خدا[به خاطر اين هم جوارى ] هارون را ببخشايد!
محمد
بن جعفر (ع) غم گنانه اشك مى ريخت. به ياد برادرش افتاد كه او هم در
بغداد، مسموم چشم از جهان پوشيد. چه سرنوشتى ! هارون موسى را مى كشد و پسر
هارون، پسر موسى را! تشييع كنندگان برگشتند. تنها مأمون در كنار قبر ماند.
سه روز روزه گرفت. با فرا رسيدن شب، مأمون به دنبال هرثمه بن اعين فرستاد.
آن شب، مأمون تنها تكه اى نان و نمك خورد. هرثمه آمد و در برابر مأمون
نشست. بوى خاك عطرآگين از قبر بر مى خاست. اشك هاى هرثمه نتوانست حقيقت را
پنهان سازد و گفت:« به من فرمود: اى هرثمه! اينك لحظه كوچ من به سوى خداست.
به پدران و نيايم مى پيوندم. اين سركش، پيش از اين هم تصميم گرفته بود كه
با انگور و انار مرا مسموم كند.»
مأمون با صداى بلند گريست و
يا چنين وانمود كرد. خويش را بر قبر افكند و گفت:« واى بر مأمون از بيم
رسول خدا! واى بر وى از على بن ابى طالب! واى بر او از فاطمه! سوگند به خدا
كه اين، زيانى آشكار است.»
او در حالى كه سعى مى كرد نگاهش در نگاه هرثمه گره نخورد، گفت:« اى هرثمه! اين سخن را پنهان دار و آن را نپراكن.»
و پس از سكوتى سنگين گفت:« برو!»
هرثمه
برخاست تا به دهكده برگردد؛ اما به آن جا نرسيد. روز بعد، پيكرش را در
كنار جاده يافتند! مدتى نگذشت كه مأمون، پسرش حاتم را با حكمى به
فرمانروايى ارمنستان و آذربايجان منصوب كرد!
سه روز گذشت و
روزه مأمون به پايان رسيد. او اعلام كرد كه مى خواهد به سفرش براى رفتن به
بغداد ادامه دهد. به گرگان كه رسيدند، محمد بن جعفرـعموى امام هشتم
(ع)ـمسموم شد. اندكى بعد، پيكر بى جان حاتم بن هرثمه را در كاخ
فرمانروايى اش يافتند! همان گونه كه مأمون به سوى بغداد گام برمى
داشت، آسياب مرگ هاى مشكوك مردانى را كه بر پيمان خويش درست عمل مى كردند،
مى بلعيد؛ البته مردانى ديگر نيز منتظر بودند.
بغداد، مهيا مى شد
تا به پيشباز نوه منصور دوانيقى رود؛ نوه اى كه بار ديگر لباس رسمى اش را
از رنگ سبز به مشكى ـكه شعار عباسيان بودـتبديل كرده بود؛ تا كاخ هاى
ديگرى بر كناره فرات سر به آسمان بسايند و ماليات مردم قم چند برابر
شود.
اوضاع شهر بغداد دوباره به روزهاى خوشگذرانى و بازرگانى
برگشت. سوارى كه بر فراز گنبد سبز نشسته بود، با نيزه اش به افقى نشانه
رفته بود كه انقلاب ها از آن جا شعله ور مى شدند.
روزها و آب دجله به راه خود ادامه مى دادند.
پايانى كه پايان نيست!
خورشيد
طلوع كرد. آسمان آبى بود و تنها چند تكه ابر در اين جا و آن جا به طور
پراكنده ديده مى شد؛ باد نمى وزيد. شب گذشته، باد ابرها را جارو كرده بود.
سيد
محمد رفت تا كنار در حرم بايستد. پرتو آفتاب، گنبد و گلدسته ها را گرم مى
كرد. رؤياى شب پيش هم چنان بر ذهن سيد محمد چيره بود. هنوز آن صداى آسمانى
در درون شعله ورش طنين مى افكند.
زائران دسته دسته مى آمدند و به
حرم، اداى احترام مى كردند. نزديك در مسافران با تن پوش هاى پشمينه بر تن
نشسته بودند؛ چاى مى نوشيدند و از اين طرف و آن طرف حرف مى زدند. يكى از آن
ها سرش را تكان داد و گفت:« چگونه از اين دوشيزه به خاطر كارى كه ديشب
كرد، تشكر كنيم.»
ـ كولاك عجيبى بود. راه را گم كرده بوديم.
ـ اگر چند دقيقه ديرتر گلدسته ها را روشن كرده بودند، ما مرده بوديم.
ـ ناگهان نورى ـمثل نور فانوس دريايى در بندرـديديم.
ـ دوست من ! اهل بيت، لنگرگاه، آدم هاى سرگردان هستند.
ـ پس فردا براى زيارت برادرش به طرف مشهد حركت مى كنيم.
ـ صبر كن چند روزى مهمان اين خانم باشيم.
سيد
محمد حيرت زده به حرف هاى آنان گوش مى داد. چشمانش از اشك لبريز بود. به
سوى آن ها رفت و گفت:« برادرانم! من بودم كه چراغ گلدسته ها را روشن كردم؛
البته در رؤيا، دوشيزه اى را ديدم سرا پا نور كه من فرمود:« برخيز و چراغ
هاى گلدسته ها را روشن كن!» او سه بار اين جمله را گفت.»
مسافران حيرت زده پرسيدند:« يعنى گلدسته ها معمولاً اين وقت از نيمه شب روشن نمى شوند؟»
ـ نه! چون ما چراغ ها را پيش از نيمه شب خاموش و يك ساعت مانده به اذان صبح روشن مى كنيم.
دانه هاى مرواريد اشك از چشم ها برگونه ها غلتيد؛ اشك هاى عاشقانه، اشك هاى فروتنى .
سيد
محمد رضوى اين كرامت را نوشته است و هر سالـهنگامى كه سال شب اين خاطره
گرما بخش فرا مى رسيدـبراى بزرگداشت آن كرامت، در چنان شبى چراغ ها را
زودتر برمى افزود. هر سال در آن ساعت و هنگامى كه برف سنگين بهمن ماه فرو
مى ريزد، مسافران، گلدسته هاى لبريز از نور را مى بينند، گلدسته هايى بسان
فانوس هاى دريايى كه چلچراغ اميد ره گم كردكان درياى حيرت هستند.
| Design By : Pichak |

